رفیق بی کسان یار غریبان
راست می گوید "عزادار" که در وبلاگ آقای آراسته نظر داده است. بهروز تنها یک دوست نداشت. بهروز دوستان زیادی داشت و او با همه دوستان خود صمیمی بود و یکرنگ. مینای یکرنگی را در ساغر همه دوستان می ریخت و اگر گاهی نامهربانی می دید ، لبخندی تلخ و شانه ای به نشانه بی تفاوتی بالا انداختن و فراموش کردن را هم آموخته بود و هم با رفتارش و نه با کلام یا وعظ به دیگران نیز توصیه می کرد ویاد می داد.
خانه اش در بندر ، متعلق به خودش نبود. ابن السبیل و در راه ماندگانی که برای رفع مشکلات و درمان و امثالهم به بندر سفر می کردند و وسیله ای برای برگشتن نداشتند شب را در خانه او می ماندند و میهمان لبخند سخاوتمند او و سفره ساده و بی منتش بودند. خود بارها به چشم دیدم که سیلندر گاز را بر کوله اش می گذاشت و از پایین ساختمان سه طبقه بالا می برد. می دانستم فقط برای خود و خانواده اش نیست. حسین آشورنیا که از ما مسن تر بود و گذشته را دیده بود ، او را با مرحوم آمنه موسی مقایسه می کرد. شیرزنی گروکی که خیلی وقت پیش به بندرعباس کوچ کرده بود وخانه اش در خواجه عطای آن روز مأمن همه مردم بیابان بود. بهروز هم اینگونه بود . او هم از جای جای این آب وخاک میهمانانی داشت که اینک همه بازمانده اویند و وارث درد عظیم رفتنش .
ماشینش که بین بندر و گروک ماهی دو الی سه بار رفت و آمد می کرد ، هرگاه صندلی خالی داشت میزبان سربازی ، دانشجویی یا دردمندی بود که به بندرعباس باید می رفت و از همه اینها مهمتر این بود که سخاوت وی باعث می شد که فرد میهمان هیچگاه احساس سربار بودن و مزاحم بودن نکند. آفرین به همتت مرد!
چه کسی می تواند بگوید تو دیگر نیستی . نه ما رفتنت را قبول کرده ایم . یعنی اینکه چاره نبود. ولی این رفتن از آن رفتن هاست که شکوه آدمی را بر جای می گذارد.
راست می گوید مهندس آباد عزیز از قول کاشانی مرحوم. آنگاه که بودی باید اینها را به تو می گفتیم. خدا را شاهد می گیرم که همان موقع من ستایشگر رفتار نمونه ات بودم. همان موقع به تو می گفتم که این روحیه و رفتارت را هرگز ترک مکن. ما که نمی توانیم مثل تو بشویم. تو که خدا اینگونه ات بار آورده ، او را شکر بگو و بر این رفتار تأکید کن.
نصیحت هایت خود سرنوشت آدم را عوض می کرد. البته آن ها که خمیر مایه آدم بودن را داشتند و در جستجوی پیر ومرشدی برای هدایت بودند.شاهد زنده اش را اسماعیل پاتیمای ما در وبلاگ آقای آراسته ثبت کرده است.
قبول دارم از نظر نظر سن وسال پیر نبودی ولی رفتارت بسیار پخته و گویی همراه با تجربه بود.
شعری را که شهریار به نیما گفت همیشه می خواندم ، می گفتم خدایا این چه همدردی است که شهریار با نیما دارد؟ من تفاوت های آن دو را بهتر می فهمیدم تا شباهت های آنها را . به ویژه آنکه نیما نوسرا بود و شهریار دلباخته کهن سرایی. ولی امروز شاید معنی این در خواست شهریار را برای با هم گریستن می دانم. به گمانم قبلا آن را برایت خوانده ام . اگر اجازه بدهی یکبار دیگر آن را برایت می خوانم . ای رفیق بی کسان و ای یار غریبان و محرومان .
نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم
سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم
من از دل این غار و تو از قلهی آن قاف
از دل به هم افتیم و به جانانه بگرییم
دودی است در این خانه که کوریم ز دیدن
چشمی به کف آریم و به این خانه بگرییم
آخر نه چراغیم که خندیم به ایوان
شمعیم که در گوشهی کاشانه بگرییم
این شانه پریشانکن کاشانهی دلهاست
یک شب به پریشانی از این شانه بگرییم
من نیز چو تو شاعر افسانهی خویشم
باز آ به هم ای شاعر افسانه بگرییم
پیمان خط جام یکی جرعه به ما داد
کز دور حریفان دو سه پیمانه بگرییم
برگشتن از آیین خرابات نه مردی است
می مرده بیا در صف میخانه بگرییم
از جوش و خروش خم و خمخانه خبر نیست
با جوش و خروش خم و خمخانه بگرییم
با وحشت دیوانه بخندیم و نهانی
در فاجعهی حکمت فرزانه بگرییم
با چشم صدف خیز که بر گردن ایام
خرمهره ببینیم و به دردانه بگرییم
آئین عروسی و چک و چانه زدن نیست
بستند همه چشم و چک و چانه بگرییم
بلبل که نبودیم بخوانیم به گلزار
جغدی شده شبگیر به ویرانه بگرییم
پروانه نبودیم در این مشعله باری
شمعی شده در ماتم پروانه بگرییم
بیگانه کند در غم ما خنده ولی ما
با چشم خودی در غم بیگانه بگرییم
بگذار به هذیان تو طفلانه بخندند
ما هم به تب طفل طبیبانه بگرییم
