X
تبلیغات
وبلاگ شخصی عبدالحمید سعدینی

وبلاگ شخصی عبدالحمید سعدینی

درویشان خرسند

رفیق بی کسان یار غریبان

راست می گوید "عزادار" که در وبلاگ آقای آراسته نظر داده است. بهروز تنها یک دوست نداشت. بهروز دوستان زیادی داشت و او با همه دوستان خود صمیمی بود و یکرنگ. مینای یکرنگی را در ساغر همه دوستان می ریخت و اگر گاهی نامهربانی می دید ، لبخندی تلخ و  شانه ای به نشانه بی تفاوتی بالا انداختن و فراموش کردن را هم آموخته بود و هم با رفتارش و نه با کلام یا وعظ به دیگران نیز توصیه    می کرد ویاد می داد.

خانه اش در بندر ، متعلق به خودش نبود. ابن السبیل و در راه ماندگانی که برای رفع مشکلات و درمان و امثالهم به بندر سفر می کردند و وسیله ای برای برگشتن نداشتند شب را در خانه او می ماندند و میهمان لبخند سخاوتمند او و سفره ساده و بی منتش بودند. خود بارها به چشم دیدم که سیلندر گاز را بر کوله اش می گذاشت و از پایین ساختمان سه طبقه بالا می برد. می دانستم فقط برای خود و   خانواده اش نیست. حسین آشورنیا که از ما مسن تر بود و گذشته را دیده بود ، او را با مرحوم آمنه موسی مقایسه می کرد. شیرزنی گروکی که خیلی وقت پیش به بندرعباس کوچ کرده بود وخانه اش در خواجه عطای آن روز مأمن همه مردم بیابان بود. بهروز هم اینگونه بود . او هم از جای جای این آب وخاک میهمانانی داشت که اینک همه بازمانده اویند و وارث درد عظیم رفتنش .

ماشینش که بین بندر و گروک ماهی دو الی سه بار رفت و آمد می کرد ، هرگاه صندلی خالی داشت میزبان سربازی ، دانشجویی یا دردمندی بود که به بندرعباس باید می رفت و از همه اینها مهمتر این بود که سخاوت وی باعث می شد که فرد میهمان هیچگاه احساس سربار بودن و مزاحم بودن نکند. آفرین به همتت مرد!

چه کسی می تواند بگوید تو دیگر نیستی . نه ما رفتنت را قبول       کرده ایم . یعنی اینکه چاره نبود. ولی این رفتن از آن رفتن هاست که شکوه آدمی را بر جای می گذارد.

راست می گوید مهندس آباد عزیز از قول کاشانی مرحوم. آنگاه که بودی باید اینها را به تو می گفتیم. خدا را شاهد می گیرم که همان موقع من ستایشگر رفتار نمونه ات بودم. همان موقع به تو می گفتم که این روحیه  و رفتارت را هرگز ترک مکن. ما که نمی توانیم مثل تو بشویم. تو که خدا اینگونه ات بار آورده ، او را شکر بگو و بر این رفتار تأکید کن.

نصیحت هایت خود سرنوشت آدم را عوض می کرد. البته آن ها که خمیر مایه آدم بودن را داشتند و در جستجوی پیر ومرشدی برای هدایت بودند.شاهد زنده اش را اسماعیل پاتیمای ما در وبلاگ آقای آراسته ثبت کرده است.  

قبول دارم از نظر نظر سن وسال پیر نبودی ولی رفتارت بسیار پخته و گویی همراه با تجربه بود.

شعری را که شهریار به نیما گفت همیشه می خواندم ، می گفتم خدایا این چه همدردی است که شهریار با نیما دارد؟ من تفاوت های آن دو را بهتر می فهمیدم تا شباهت های آنها را . به ویژه آنکه نیما نوسرا بود و شهریار دلباخته کهن سرایی. ولی امروز شاید معنی این           در خواست شهریار را برای با هم گریستن می دانم. به گمانم قبلا آن را برایت خوانده ام . اگر اجازه بدهی یکبار دیگر آن را برایت می خوانم . ای رفیق بی کسان و ای یار غریبان و محرومان .

نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم

سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم


من از دل این غار و تو از قله‌ی آن قاف

از دل به هم افتیم و به جانانه بگرییم


دودی است در این خانه که کوریم ز دیدن

چشمی به کف آریم و به این خانه بگرییم


آخر نه چراغیم که خندیم به ایوان

شمعیم که در گوشه‌ی کاشانه بگرییم


این شانه پریشان‌کن کاشانه‌ی دل‌هاست

یک شب به پریشانی از این شانه بگرییم


من نیز چو تو شاعر افسانه‌ی خویشم

باز آ به هم ای شاعر افسانه بگرییم


پیمان خط جام یکی جرعه به ما داد

کز دور حریفان دو سه پیمانه بگرییم


برگشتن از آیین خرابات نه مردی است

می مرده بیا در صف میخانه بگرییم


از جوش و خروش خم و خمخانه خبر نیست

با جوش و خروش خم و خمخانه بگرییم


با وحشت دیوانه بخندیم و نهانی

در فاجعه‌ی حکمت فرزانه بگرییم


با چشم صدف خیز که بر گردن ایام

خرمهره ببینیم و به دردانه بگرییم


آئین عروسی و چک و چانه زدن نیست

بستند همه چشم و چک و چانه بگرییم


بلبل که نبودیم بخوانیم به گلزار

جغدی شده شبگیر به ویرانه بگرییم


پروانه نبودیم در این مشعله باری

شمعی شده در ماتم پروانه بگرییم


بیگانه کند در غم ما خنده ولی ما

با چشم خودی در غم بیگانه بگرییم


بگذار به هذیان تو طفلانه بخندند

ما هم به تب طفل طبیبانه بگرییم

+ نوشته شده در  شنبه 1391/04/10ساعت 18:23  توسط عبدالحمید سعدینی   | 

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان

بنا نداشتم که در وبلاگم چیزی بنویسم . اما شرمنده تاریخ  می شدم اگر فاجعه ای به بزرگی رفتن بهروز را می دیدم وبازهم سکوت می کردم. دقیقا مشمول همان انتقادی می شدم که همه مورخین به سعدی دارند که چرا در دوره حمله مغولان آن بی رحمی تاریخی  را به چشم دید ولی هیچ نگفت یا نسرود.

این دومین مطلبی است که در ارتباط با بهروز چیزی می نویسم . مطلب قبلی با عنوان "که سهراب کشته ست و افکنده خوار" بیان گلایه ای بود از بهروز که قرار بود کاری برایم انجام دهد تا از به گردن گرفتن مسئولیتی رهایی یابم و این کار در آستانه انجام گرفتن ناتمام باقی ماند . مطلب را دردمندانه نوشتم وبه او زنگ زدم و با لحنی گلایه آمیز گفتم که به وبلاگم برود و مطلب گلایه آمیزی را که در مورد او نوشته ام را بخواند. او خود می دانست مطلب چیست. مثل همیشه ذره ای موضوع را به تلخی نگرفت. اصلا این خونسردی گاه وبیگاهش اگر چه برای من و امثال من پناهی بود ولی اعتراف می کنم که گاهی وقتها کلافه ام نیز می کرد.

خبر تصادف را که شنیدم ، فقط کمی نگران شدم. هیچ تصوری از ژرفای این فاجعه نداشتم . روز قبلش مرخصی گرفته بودم تا در امتحان پایان ترم در دانشگاه شرکت کنم. با موسی درستکار که صحبت کردم گفت که دارد به سمت بندرعباس می رود. گفت بامن تماس خواهد گرفت و مرا دعوت به آرامش کرد. با خود گفتم الان که خسته ام . فردا که برای امتحان خواهم رفت (امتحانی که هیچگاه درآن شرکت نکردم ) سری هم به بیمارستان خواهم زد و بعدا به دانگشاه خواهم رفت. اما آرام نگرفتم. با دوستان وهمکارانی که در حاجی آباد بودند ، تماس گرفتم و بیشتر نگران شدم . حرکت کردم وبه راه افتادم کمی از شهر میناب عبور کرده بودم که خبر تلخ و جانگداز رفتنش را تلفنی از سوی مهندس سلیمی (معاون اداره کل کار ) دریافت کردم.

آیین خاکسپاری او را گروک تا کنون به چشم ندیده بود.  اکنون او در دل خاک آرمیده است.ولی ما را داغدار و متلاطم نمود.غبار داغ و غم را می توانستی در چهره هر کسی ببینی . آخر آن روانشاد استاد برقراری ارتباط با همه اقشار بود. کسی مثل بنده فقط بتواند با یکی دو قشر ارتباط نیم بندی برقرار کند شاهکار کرده است. ولی بهروز از همه دل ربوده بود. صدها وبلکه هزاران داغدار را در این سرزمین جا گذاشت و رفت.  

شاید کسی نداند که چه لحظاتی دارد بر من می گذرد! گویا قرار است چشمان من تاوان ده چهارده سال خشکسالی این خاک باشند. هوز مصیبت را به درستی باور نکرده ام. هر روز که می گذرد دردم نیز بیشتر می شود.

خاطرات شیرین کودکی را که رها کنیم که خود آنها کتابی هستند دوران نوجوانی و جوانی را نیز با هم گذراندیم. از موتور هوندای سی جی تا پیکان سفید سواری ، پراید ، پژو 405 و این اواخر پژو پارس ، را با هم و تقریبا همزمان تهیه کردیم. در تلخی و سختی ها با هم بودیم. با هم به استخدام وزارت کار در آمدیم. آزمون ورودی در یافت آباد . هوایی بسیار سرد وبارانی بود. درهای سالن دیر باز شد و تا باز شدن درها ما از سرما لرزیدیم. برای مصاحبه وگزینش که رفتیم با هومن نادری آشنا شدیم. جوانی یکرنگ وبشاش که همان روز از خنده روده برمان کرده بود. هیچ چیز از هم جدایمان نکرد. پستی و بلندی های روزگار ، سختی های کار و... بازهم جدایمان نکرد. یکدل بودیم یک زبان .

هر مسافرتی که رفتیم با هم بودیم . یادش به خیر با حاجی عبدالله درستکار در راه ابوظبی به دبی شوخی شیرینی کردیم. کلی خندیدیم . چندسالی بود برای عمره با بچه ها ثبت نام کرده بودم . اوایل سال 88 که عازم بودم ناگهان خبر خوشی را به من دادی. تو هم در این سفر زیارتی با من بودی. به اتفاق آقای لبافی مدیر کل سابق مان. چقدر این سفر عمره برایم جذاب ترشد. یادت هست تو صف شلوغ اتوبوس خودت سوار شدی و نوبت به من که رسید راننده ناگهان درهای برقی را بست. ابتدا دو کتفم لای در گیر کردند به هر زحمتی بود خلاص شان کردم خواستم پایین بروم . ازدحام جمعیتی که از پشت سر من برای سوار شدن تقلا می کرد اجازه نداد خودم را به بیرون پرتاب کنم و یکی از پاهایم لای در ماند. فردایش قرار بود با هم به غار حرا برویم . اما من فقط یک بار بعد از آن با هزار زحمت توانستم تا مسجدالحرام بروم . هتل نشین شدم ، تو بازهم سربه سرم می گذاشتی که برای به مسجد نیامدن نمی خواهد خودت را به کشتن بدهی . کدام سرزمین را بروم که تو قبلا آنجا همسفرم نبوده ای ؟ مشهد ، شمال ، همدان وکرمانشاه یا اصفهان وهمین شیراز خودمان؟ هر جا بروم خاطره ای از تو آنجا مانده است .

همه روزها که روزهای خوشی نیستند. روزهای سختی را هم با هم بودیم. هر جا برایم دردی یا مشکلی پیش می آمد با تو می گفتم. تو هم به من لطف داشتی . تقربیا همه بخش های زندگی یواشکی خود را و آن بخش از زندگی که از دیگران پنهانش می کنیم را به هم می گفتیم.

اینک من مانده ام واین خاطرات تلخ و شیرین که برجانم چنبره می اندازند. نمی دانم چه بگویم . نمی دانم چه بنویسم ولی می دانم که انسان بودی و شرافت را با تو می توانستم معنا کنم. چقدر دلت می خواست با همدیگر بتوانیم یک ماشین زانتیا بخریم. من نگران قسط های همین ماشین خودم بودم و تو هم برای قسط ماشینت به مشکل افتاده بودی و بلند پروازی تو سرجایش بود. من دیگر الان نگران نیستم که پول خرید زانتیا را باید از کجا بیاورم چون دیگر در خریدن ماشین مشابه با کسی کورس نبسته ام.

آری تو رفتی و راهی را که باید می پیمودی با خوشنامی طی کردی. چقدر تلفن یا پیام تسلیت به من ارسال شد! حسن ملاحی در حریره اش یک شاهکار ادبی نوشت. محمد آراسته با گروک تحریرش کولاک کرد. ولی افسوس !

تو شرافت این آب و خاک بودی! پس تو رفتنی نیستی ! جسمت رفته است. میترا که  زنده است تا با زندگیش به دیگران بفهماند دست پرورده چه انسان بزرگی بوده است. صالح وحسام که هستند تا همچنان مایه فخر همه صالحین باشند. به همین دلیل است که می گویم :

گمان مبر که پایان رسید کار مغان / هزار باده ناخورده در رگ تاک است

آری مرام تو زنده خواهد ماند.

غروب کم کم نزدیک می شود. من هرچه از تو بنویسم کم نوشته ام. دیگر نمی توانم پیدایت کنم تا با هم با ماشین چرخی بزینم و صحبتی کنیم . نمی توانم پیدایت کنم تا دم غروب در کنار ساحل گروک دمی بنشینیم و خستگی یک هفته ای را در زلال حرف زدنت و ژرفای شنیدنت در کنم. ولی...

غزلی از حافظ  برایت می خوانم . این آخرین هدیه ام را بپذیر.  

یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود

دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک

بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود

دل چو از پیر خرد نقل معانی می‌کرد

عشق می‌گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود

آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است

آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم

خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود

بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق

مفتی عقل در این مسله لایعقل بود

راستی خاتم فیروزه بواسحاقی

خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ

که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود

 

از خداوند یکتا برایت آمرزش و بخشش  می طلبم وامیدوارم که در جوار رحمت و قرب و رضای او آسوده بخوابی . من هیچوقت تورا از یاد نخواهم برد و قول می دهم همیشه برایت دعا کنم و فاتحه بخوانم . توبرای دلتنگی من چه کار خواهی کرد؟

باز هم از تو خواهم نوشت اگر فرصتی باشد.

می نویسم می نویسم از تو

تا تن کاغذ من جا دارد 

 می نویسم می نویسم از تو

گریه ، این گریه اگر بگذارد.

+ نوشته شده در  جمعه 1391/04/09ساعت 17:38  توسط عبدالحمید سعدینی   | 

که سهراب کشته ست وافگنده خوار

داستان رستم وسهراب را از هر زاویه که نگاه کنی تلخ است . نبردی میان رستم وسهراب در می گیرد بدون آنکه همدیگر رابشناسند وبه رابطه پدر وفرزندی همدیگر پی ببرند منجر به کشته شدن درد آور سهراب می گردد. از دیدگاه یک جامعه شناس که وظیفه تحلیل رفتار جمعی مردمان یک جامعه ، با توجه به سنن ، فرهنگ و اسطوره های یک قوم برعهده اوست ، این حادثه ترادژیک را نمادی از سلطه دائمی و غیر قابل زوال افکار و علائق نسل های پیشین بر ترجیحات و خواسته های نسل های جدید می داند و این تفوق همیشگی نسل های قدیمی و سنت های گذشته بر نسل جدید و ایده های نوین،  راهمواره توام با درد ورنج جوان ترها ارزیابی می کند. و عدم شناخت کهنسالان از فضای مورد نظر جوانان را همان غریبه ماندن سهراب برای رستم می داند و آن را در کنار افسانه اودیپ قرار می دهد که چگونه برخلاف افسانه رستم وسهراب ، این اودیپ است که پدرش را می کشد و آن را نمادی از تفوق ایده های جدید و برتری خواسته های نسل های جدید بر علائق خواسته های پیشینیان در مغرب زمین می داند.

            از نگاه یک انسان ساده که همه افسانه رستم وسهراب را یک واقعیت محض می داند داستان ممکن است شکل و فضای دیگری پیدا کند و آنکه کمی با نگاه دقیق تر به موضوع می نگرد و داستان را صرفا بافته خیال فردوسی یا ادیبانی قبل از او می داند ، داستان شمایل دیگری می یابد. اما یک چیز مشترک در همه این برداشتها وجود دارد و آن « درد بزرگ » ناشی از تحلیل این ماجراست.

با نگاهی ساده به توانایی شگفت آور حکیم توس(طوس) در سرایش یا خلق این تراژدی ، می توان فهمید که این اثر در قیاس با سایر تراژدی های مشابه در دنیا از چه ویژگی های منحصر به فردی برخوردار است و چقدر سطح این کار ادبی از کارهای مشابه ملی و بین المللی بالاتر است .

شاید درد آورترین قسمت این افسانه آنجایی است که مخاطب نمی داند دلش به حال رستم بسوزد که چکونه قرار است با این درد زندگی کند یا آنکه به حال سهراب بسوزد که چگونه ناکام و غریب به دست پدرش کشته می شود !

اما من بیشترین تمرکز درد این اسطوره را آنجا می بینم که سهراب پس از ضربه خوردن چقدر امیدواراست که تقاص خون او به وسیله پدرش – رستم-  از این قاتل ناشناس گرفته شود. بخوانید :

نشان داد مادر مرا از پدر / زمهر اندر آمد روانم به سر

هرآنگه که تشنه شدستی به خون / بیالودی آن خنجر آبگون

زمانه به خون تو تشنه شود / بر اندام تو موی دشنه شود

کنون گر تو در آب ماهی شوی / وگرچون شب اندر سیاهی شوی

وگرچون ستاره شوی بر سپهر / ببری ز روی زمین پاک مهر

بخواهد هم از تو پدر کین من / چو بیند که خاک است بالین من

از این نامداران گردنکشان / کسی هم برد سوی رستم نشان

که سهراب کشته ست و افکنده خوار / تورا خواست کردن هم خواستار

            سهراب ! ای ناکام ترین قربانی آزمون وطن دوستی ! من دلم از این منظر بیشتر به حال تو می سوزد . نه به این دلیل که هم سن وسالانت در کوی و برزن هنوز بازیگوشی می کنند و تو در خون خود غلطیده ای و از درد به خود می پیچی . باری تو درد پهلویت با پرکشیدن روحت ازبین می رود اما این درد را چه می کنی که دقیقا کسی تورا بدین روز انداخته که از نظر تو قرار است قاتلت را بیابد وبکشد؟

            سهراب تو یک شخصیت موهوم افسانه ای باشی یا یک شخصیت واقعی پهنان شده در لایه های پیج در پیچ سالها و سده های پیشین فرقی نمی کند ، تو درد دریده شدن پهلویت را با مرگت با خود بردی ولی درد سنگین وماندگار این  خوش خیالی را برای همه آدم های این مرز و بوم و برای همیشه به ارث گذاشتی. و چه میراث درد آوری !

سهراب ! تو نه در اثر ضربه کاری پدرت کشته شدی نه به علت دیر رسیدن نوشدارو. من راز مرگ تو را دریافتم . ومیزان دردی را که در آخرین لحظه های زندگیت می کشیدی وآن درد هزاران بار بیشتر از آن ضربه سختی بود که بر بدنت فرود آمده بود را احساس کردم وچه احساس تلخ وکشنده ای ! من معتقدم ملک الشعرای بهار هم درد تورا فهمیده بود  که در شب آخر زندگیش در بیمارستانی در سوییس سرود :

اگر نالد بهار از زخم دل نالد نه زخم سل / پرستاران چه می خواهید از این بیمار زار امشب؟

آری بگذار ادبا بگویند سهراب را پدرش زخمی کرد و چون نوشدارو نرسید کشته شد مگر من باور می کنم ؟ بگذار مورخین بگویند ملک الشعرای بهار به دلیل بیماری سل چشم از جهان فروبست مگر می توان به این گفته ها اهمیتی داد؟ من می دانم اگر سهراب فرصتی برای نوشتن وصیت نامه داشت چه می نوشت ؟ دیگران هر چه می خواهند ، بنویسند . من آنچه سهراب و ملک الشعرای بهار و هزاران هزار دیگر را کشت می دانم چه بود .  

.

.

.

.

بگذریم دیروقتی بود که به وبلاگم سر نزده بودم ، کامنت ها دیگر خیلی کم شده اند چون جوابی نمی یابند ولی من همچنان شرمنده این تعداد اندکی هستم که تشریف آورده بودند و من کم توجهی نشان داده بودم از« جناب آقای مهندس ماهیگیر» و «سلام گروگ » عزیز و همچنین « سیدکوروش »  گرامی بابت بی پاسخ ماندن نظراتشان عذرخواهی می کنم. همچنین از کسانی که نظر خصوصی داده بودند واجازه ندارم اسم آنها را مطرح کنم نیز تشکر می کنم

باری همانگونه که کمابیش مطلع می باشید بر اساس مصوبه اخیر شورای اسلامی شهر سیریک قرار است در صورت تأیید استاندار محترم هرمزگان شهردار سیریک شوم. ضمن تشکر از اعضای محترم شورای اسلامی شهر سیریک و سایر مقامات و معتمدین بر خود واجب می دانم از کلیه کسانی که به صورت تلفنی ، پیامک ، حضوری یا در ج مطلب و کامنت در وبلاگها وسایت های اینترنتی به بنده تبریک گفتند تشکر و قدردانی نمایم . باز هم متشکرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/08/20ساعت 10:57  توسط عبدالحمید سعدینی   | 

گزارش یک پیگیری

دیروز چهارشنبه مورخ 9/4/89 به اتفاق آقای محمد پور (والبته به درخواست ایشان) رفته بودیم بندرعباس تا از طریق مذاکره با چند تن از مدیران استان ، برخی از مشکلات مردم گروک را منعکس کنیم و برای حل آنها چاره جویی کنیم.

حوالی ساعت 8 صبح رسیدیم به بندرعباس . ابتدا به شرکت توزیع برق استان رفتیم و به دفتر مدیر عامل مراجعه کردیم وپس از معرفی خودمان تقاضای ملاقات با مدیریت محترم شرکت توزیع برق را نمودیم. البته قبلا تلفنی هماهنگ شده بود ولی به هرحال روز چهارشنبه روز ملاقات عمومی نیست و ما باید روز سه شنبه مراجعه می کردیم چون روز سه شنبه برابر مصوبه شورای برنامه ریزی و توسعه استان روز ملاقات عمومی با مدیران استان می باشد و مقرر گردیده در این روز مدیران حتی الامکان از برگزاری جلسه یا رفتن به مأموریت خودداری کنند تا بتوانند پاسخگوی مراجعین باشند. همین تذکر را از رییس دفتر مدیریت شرکت توزیع برق دریافت کردیم و ایشان یاد آور گردیدند که جناب آقای مهندس وجدانیان الان دوجلسه مهم وفشرده دارند . ممکن است فرصتی برای ملاقات نداشته باشند . ماهم توضیح دادیم که روز سه شنبه برای ملاقات با ایشان برنامه ریزی کرده بودیم که به دلایلی ناگهان «نشد». به هرحال منتظر ماندیم وبعد از حدود یک ساعت جناب مدیر مارا به حضور پذیرفتند. نامه ای که قبلا تنظیم شده بود به ایشان تحویل گردید و دو تقاضا مطرح شد :

1-     رفع کمبود روشنایی معابر گروک با توجه به جمعیت روستا و تعداد زیاد مشترکین

2-     توسعه شبکه ی برق بحل گروک تا از این طریق امکان ارائه انشعاب به مسجد جدیدالتأسیس این محله گروک فراهم بشود

جناب آقای وجدانیان درزمینه درخواست اول با توجه به محدودیت های مالی شرکت متبوع خود اظهار فرمودند که در فصل تابستان مشکلات زیادی در همه نقاط استان از نظر بهسازی شبکه توزیع  ورفع نوسانات و افت ولتاژ دارند که به صورت طبیعی این دغدغه اول تلقی می کردد ومنابع بیشتری باید به این سمت سوق داده شود وبا توجه به این محدودیت ها در فصل تابستان وگرمای هوا درخواست اول را نمی توانند اجابت نمایند ولی وعده مساعد فرمودند که در پاییز وزمستان سالجاری بتوانند اقدامات مؤثری در این زمینه انجام دهند و در این راه همکاری دهیاری ومردم روستای گروک را خواستار گردیند که آقای محمدپور به عنوان دهیار گروک اظهار داشتند در حد ممکن در این زمینه حاضر به همکاری می باشند. جناب آقای وجدانیان در ابتدا تصور داشتند که برای رفع مشکل برق مسجد بحل باید تأسیسات گرانقیمتی از قبیل ترانس ونظایر آن نصب شود ولی پس از توضحات ما مبنی بر اینکه شبکه مورد نظر فقط 80 متر با مسجد فاصله دارد وبا نصب یک تیر برق و سیم کشی این مشکل حل می شود دستورات لازم را به اداره برق سیریک صادر فرمودند.

            در ادامه پیگیری به معاونت عمرانی استانداری مراجعه کردیم و به ملاقات جناب اقای پویافر مدیرکل محترم دفتر توسعه روستای وامور مناطق محروم رفتیم. ایشان چه هم اکنون که دراین سمت هستند چه قبل از آن که فرماندار میناب بودند الطاف زیادی در حق گروک نموده اند که انشاالله اگر فرصتی باشد بیشتر در این زمینه خواهم نوشت. ایشان نیز با روی گشاده ما را پذیرفتند و رهنمودهایی در خصوص نحوه مصرف منابع دهیاری ارائه فرمودند. همچنین بنده نیز جهت افزایش در امد دهیاری گروک پیشنهادی به ایشان دادم که از ا« استقبال کردند والان نمی توانم جزییات آن را بیان کنم. امیدوارم بتوانیم این ایده را پیگیری و اجرایی کنیم . بدون شک اجرای این ایده می تواند تحولات بزرگی در گروک ایجادکند.

            می خواستیم خدمت مدیرکل محترم راه و ترابری استان هم برسیم ودر حوزه وظایف ومسئولیتهایشان مسائلی را مطرح کنیم که امکان پذیر نشد چون ایشان در مأموریت به سر می بردند. اشنالله امیدوارم در سفرهای بعدی خدمت ایشان هم برسیم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/04/10ساعت 12:9  توسط عبدالحمید سعدینی   | 

نازنینا مابه ناز تو جوانی داده ایم!

دیریست که از این وبلاگ بی خبرم. حتی می توانم بگویم از ورود به بخش مدیریت وبلاگ تنفر داشتم دلیلش را برای خودم محفوظ نگه می دارم . موقعی که بعد از ماهها وارد بخش مدیریت وبلاگم شدم تعداد 75 کامنت و پیام خصوصی را دیدم که حقیقتا بابت بی توجهی به آنها خودم را سرزنش کردم. بیشتر آنها حاوی مطالبی بودند در خصوص تبریک سفر حج ، دعوت به بازدید از وبلاگ های دیگر و تعداد زیادی نیز دعوت به راه اندازی مجدد وبلاگ. از این که این همه پیغام را برخلاف عرف مرسوم بی جواب گذاشته ویا نمایش نداده ام عذر خواهی می کنم. آری من در گذشته چندین بار قصد داشتم به بهانه های مختلف وبلاگم را دوباره راه اندازی کنم و ترک وبلاگ نویسی را ترک کنم وحتی قلم به دست یا کیبورد به دست هم شده بودم ولی به هر دلیل نتوانستم. حالا می خواهم مطلبی بنویسم. امیدوارم که بتوانم حق آن مطلب را ادا کنم.به همین دلیل برای فهم بهتر مطلب به بیان چند خاطره می پردازم

1-     در سال 1381 که آقای پاسلار بخشدار وقت بخش بیابان بودند با هماهنگی بخشداری و تنی چند از بزرگان بیابان تصمیمی اتخاذ شد که براساس آن مقرر گردید به منظور توجیه ضرورت احداث اسکله سیریک طرحی تدوین گردد و همه دلایل و ضرورتهای برپایی این اسکله از جوانب گوناگون در این طرح تشریح تا رویه واحدی برای پیگیری اجرای پروژه اسکله تدوین شود و در اختیار مقامات قرار گیرد. حدود 20 نفر در گروه تدوین طرح عضویت یافتند که با همکاری یکدیگر به صورت افتخاری فعالیت کنند و نگارش طرح را به سر انجام برسانند . بنده نیز افتخار عضویت داشتم در جلسات اول تعداد بیشتری شرکت می کردند ولی آرام آرام همکاران ما حضورشان کمرنگ گردید تا جایی که حدود بیست جلسه آخر فقط نگارنده و جناب آقای اجمد زره زاده دونفری مراحل تدوین طرح را جلو برده وبه یاری خدا به انتها رساندیم

2-     بعد از تدوین طرح ، گروه پیگیری اجرای آن تشکیل شد و اینجانب بازهم افتخار عضویت در آن گروه را داشتم. دوستانی که در آن گروه عضویت دارند حتما به خاطر می آورند و احتمال می دهم اگر لازم باشد شهادت خواهند داد که چه مشقت و مرارتی کشیدیم تا بتوانیم از طریق ملاقات ومذاکره با مسئولین شهرستان ، استان و مقامات عالیرتبه نظام ، از طریق توجیه ضرورت اجرای این پروژه و رفع کاستیهای بیابان خدمتی به مردم این خطه بنماییم. اینجانب مفتخرم که در تمامی سفرهای این گروه حضور داشته ام و حتی نامه ای که به جناب آقای خاتمی نگاشته شد توسط اینجانب نگارش گردید و تلاش خستگی ناپذیری را در کنار سایر اعضای خوشنام این گروه به خرج داده ام.

3-     در زمینه پیگیری ارتقای بخش بیابان به شهرستان نیز به همراه سایر دوستان وهمکاران مجاهدت فراوانی به خرج داده ام . از مراجعات متعدد ومکرر به استانداری گرفته و تحمل تشرهای معاون سیاسی و همچنین استاندار وقت هرمزگان تا مراجعات به تهران و ... اگر گفته شود که هیچکدام از اینها تأثیری نداشته وارتقای بخش بیابان به شهرستان یک تصمیم دولتی و مستقل بود که ربطی به این پیگیریها نداشت عرض خواهم نمود که بر فرض محال که چنین باشد ولی اطمینان می دهم ، مسائلی که به حاج آقا محمد حسن ابوترابی فرد نایب رییس محترم مجلس توسط اینجانب و آقای حاجی زاده بیان گردید تأثیری مستقیم در ارتقای این بخش به شهرستان داشت. من وسایر دوستانم در گروک تا آنگاه که مسئله شهرستان شدن بخش بیابان به سرانجام نرسیده بود مسئله تأسیس شهرداری گروک که از نظر کارشناسان تقسیمات کشوری وزارت کشور واستانداری هرمزگان مشکلاتی را بر سر راه تأسیس شهرستان بودن ما ایجاد می کرد به صورت جدی پیگیری نکردیم و اجازه ندادیم که مانعی بر سر راه این خواسته عمومی مردم بخش بیابان ایجاد شود .

مثال های قبلی فقط جزیی از نحوه رفتار وعملکرد اینجانب وبسیاری از همفکران من در گروک بود . اگر ادامه دهم مثنوی هفتاد من کاغذ خواهد شد. در مقابل می توانم چهار مثال مشخص از رفتار تنگ نظرانه وانحصار طلبانه دوستان سیریکی از هر اردوگاه و خط فکری بیاورم که چگونه تلاش داشته اند بر تصمیماتی که بر اساس آنها امکانات کوچک واندکی که به گروک تخصیص داده می شد وآن امکانات بسیار کمتر از حق گروک می باشد تأثیر بگذارند و آن را به شکل دیگری در بیاورند ولی در این مقاله از آن صرف نظر می نمایم.هیچ بعید نیست که در مقاله بعدی با ذکر مستندات و شواهد به بیان آنها نپردازم. و شرح دهم که چگونه رفتار مسئولین در اثر این حساسیت های کاذبی که ایجاد شده است تغییر کرده و نسبت به تخصیص منابع به گروک با وسواس واحتیاط بیشتری رفتار نموده اند.تازه این مسائلی است که به هرحال ما ازآنها با خبر گشته ایم . چه اتفاقات دیگری اقتاده که ما نمی دانیم خدا می داند.این که ساکت هستیم و چیزی نمی گوییم دلیلی بر آن نیست که جیزی نمی دانیم :

وحشی سبب دوری و  این قسم سخنها / آن نیست که ما هم نشنیدیم، شنیدیم

حالا ما که این همه گذشت از خودمان نشان داده ایم ، چشم تنگ و انحصار طلب شده ایم که فقط به فکر گروک هستیم و تحمل پیشرفت سیریک را نداریم یا کسانی که آمدند و اینگونه در حق گروک وسایر مناطق شهرستان جفا کردند منصفین عدالتخواهی هستند که به فکر بسط عدالت در همه شهرستان می باشند؟؟؟

آخر برادران و خواهران مدعی انصاف چرا حقایق را اینگونه وارونه نمایش می دهید؟ حالا که قرار است شنونده مسائلی از این دست باشیم بگذارید ما هم رفتارمان را عوض کنیم. و بشویم آنچه ما را بدان متهم می کنید. ببینیم تحمل شما جقدر است ؟

گر زخم غمی بر جـگر ریش نداریم / رخساره به خـون جگر آلودن ما چیست؟

وحشی چو تغافل زده از ما گذرد یار / افتادن بر خاک و جبین سودن ماچیست؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/03/29ساعت 14:0  توسط عبدالحمید سعدینی   | 

طلب عفو و بخشش

جلوه برمن مفروش اي ملك الحاج كه تو / خانه مي بيني ومن خانه خدا مي بينم

حافظ كه خيلي كم سفر مي رفته است بنا به روايت تاريخ سفر حج نرفته است به ويژه آنكه از سفر دريايي نيز متنفر بوده است ولي عجب شعري نثار كساني نموده كه سفر حج را انجام مي داده اند بدون آنكه تنزه وتنبهي را بهره مند شوند حافظ مي گويد شما به آنجا مي رويد تا فقط خانه خدا راببنيد چرا كه از درك بزرگي خداوند عاجز مي باشيد ولي من بدون طي اين مسافت از درون خانه خودم  خدا را مي بينم وستايش مي كنم و حاجتم را ابراز مي كنم. بي گمان ادبيات غني فارسي چه از متقدمين چه از متأخرين سرشار از مضامين پرباري در اين زمينه است كه من از همه اينها مي گذرم همچنانكه تا كنون بي تفاوت از آنها گذشته ام.

            باري به عرض دوستان ومخاطبان گرامي مي رسانم كه خداوند عنايتي نموده است و سفر عمره اي را نصيبم كرده است . اگر راستش را بخواهيد حتي خودم تاچندرروز در جريان ثبت نام نيز نبودم يعني اين كه من خيلي آدم طالبي باشم و همواره زيارت كعبه را از خدا درخواست كنم واقعا اينگونه نبوده لطف خداوند بوده است كه شامل حالم شده است . اميدوارم خداوند دراين سفر مرا وخانواده وهمراهانم را حفاظت فرمايد و توفيق «اصلاح» و«تغيير» را نصيبم نمايد. از همه دوستان طلب بخشش وعفو دارم و اميدوارم بابت خطا ها و اشتباهاتم در گذشته كه موجب بروز خسارت يا ناراحتي براي آنها شده است با بزرگواري مرا ببخشند. قول مي دهم آنجا به ياد همه بوده وبرايشان دعا كنم. بماند كه دعاي من روسياه چقدر از اجابت دور است ولي خدايي كه مخاطب من وشماست خيلي بزرگتر ومهربانتر از اين مسائل است. از خداوند يكتا و توانا مي خواهم همه مؤمنين در جاي جاي جهان كه آرزوي تشرف به خانه خدا را دارند به آرزويشان برساند و علاوه بر توفيق زيارت كعبه آنها را مشمول عنايات وبخششهاي خود بنمايد.

 

 

 

                        طالب دعاي خير و بخشش شما:

                                                                                                                                    «حاجي بعد از اين »

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/14ساعت 9:4  توسط عبدالحمید سعدینی   | 

... وآنچه خود داشت زبيگانه تمنا مي كرد!!!

ديروز (يكشنبه 27/2/88) به همراه خانواده رفتيم دكه روزنامه فروشي يادبود بندرعباس كه نشريه بگيريم. دختر كوچكم (فاطمه) كه نزديك 5 سال سن دارد نيز همراه بود. من كه نشريه سياسي خريدم . خانمم نيز نشريات مورد علاقه خود را خريد و فرزندم اصرار داشت چيزي بخرد كه عكس «جومونگ» را داشته باشد. بالاخره بعد از كلي واكاوي يك مجله رنگي نيز كه تقريبا تمام صفحات آن عكسهاي هنرپيشه هاي سريال كره اي «افسانه جومونگ» بود را خريديم و جالب بود كه داخل ماشين كه نشستيم دخترم با نگاه به همه عكسها اسمهاي هنري آنها كه دراين سريال به اين نام معروف هستند را مي شناخت وبا علاقه درمورد آنها اظهار نظر مي كرد وچه اسمهاي سخت و مشكلي هم بودند!

            با خود فكر كردم كه فرزند وفرزندان من وديگر فرزندان اين آب وخاك چقدر درخصوص تاريخ ومشاهير خود آشنايي دارند؟ آيا داستانهاي مردان جاودانه اي كه به خاطر اين مرز و بوم جانفشاني نموده اند و پاسبان ميهن بوده اند را چقدر مي شناسند؟ چقدر شخصيتهاي واقعي همانند كوروش، خشايارشاه ، آريوبرزن، سلطان محمد خوارزمشاه ، سمك عيار ، ابومسلم خراساني  و... را مي شناسند وبا سرگذشتشان آشنايي دارند؟ تا چه اندازه با افسانه هاي ملي ما همانند رستم ، سهراب ، گيو، اسفنديار ، آرش كمانكير ، سياووش،  امير ارسلان نامدارو... آشنا هستند؟

            چرا بايد جوانان ما و حتي پيرمردهاي ما اطلاعات زيادي در مورد اين مسائل داشته باشند؟ وقتي كه صداوسيماي ما براي اين مسائل تره هم خرد نمي كند و وهيچ اهميتي به آنها نمي دهد ، چگونه اين داستانها و افسانه ها عالم گير مي شوند؟ وقتي كه جوانان ما در مورد مشاهير وافسانه هاي كشور خود ( كه بسيار آموزنده و جذاب هستند) چيزي نمي دانند توقع داريد كه جوان كره اي ، ژاپني ، آمريكايي ، اروپايي و... در اين موارد اطلاعات داشته باشند؟

            سرمايه گذاري در زمينه معرفي پيشينه غني فرهنگي و شناساندن آن در وهله اول به جوانان هم ميهن سبب تقويت غرور ملي ، همبستگي و اعتماد به نفس آنها مي شود كه مي تواند نتيجه آن موفقيت بيشتر جوانان باشد. از سويي معرفي اين ذخاير به جهانيان سبب جلب توجه  آنها نسبت به تاريخ و پيشينه ما خواهد بود وموجب احترام وكرنش مخاطبين غير ايراني خواهد گرديد. دنيا بايد بداند كه ما چه گذشته ي درخشاني داشته ايم واين درحاليست كه خود ايرانيها با اين مفاخر غريبه هستند. چرا بايد اجازه دهيم فيلمي به نام 300 منتشر شود و جهانيان از طريق يك فيلمي كه ديدگاه مغرضانه نسبت به ما و كشورمان دارد آشنا شوند و ما فقط واكنشهاي عصبي و بي تأثير نشان دهيم؟ واقعا رسالت سازمان صدا وسيما با آن بودجه نجومي ودرآمد هنگفت تبليغاتي در اين زمينه چيست ؟

            صدا وسيما مي بايست ضمن سرمايه گذاري و ساخت فيلمهاي جذاب دراين خصوص نمايش فيلمهاي ساير كشورها را منوط به نمايش فيلمهاي مربوط به شخصيتها وافسانه هاي ايراني در همان كشور كند. مثلا اگر جومونگ را با قيمتي گزاف خريداري و نمايش مي دهد الزاما بايد فيلمي نيز با مضمون يادشده تهيه و با امضاي پروتكلي تلويزيون دولتي آن كشور را متعهد به نمايش آن براي مخاطبين خود كندتا فرهنگ ايراني نيز از اين طريق درساير كشورها معرفي شود نه اينكه فقط ابزاري شويم براي معرفي فرهنگ ديگران. تازه اگر فيلمهاي خوب وجذابي بسازيم – كه حتما ظرفيت آن هم هست – نيازي به چنين كاري نيست واي بسا خود شبكه هاي تصويري غير دولتي نيز براي افزايش مخاطب ودرآمد خود آن را خريداري ونمايش دهند. ولي متأسفانه كجاست خردمندي كه اين مسائل را پيگيري  و اجرا كند؟

            من به عنوان يك اصلاح طلب كه همواره به اصلاح طلبي خود اقرار وافتخار نموده ام به واسطه اعتقادي كه به  گفتگو ، صلح وآرامش دارم عرض مي كنم كه با شناخت ايرانيان از فرهنگهاي ديگر مخالفتي ندارم وبلكه آن را توصيه مي كنم تا تعصبات بي جا و صلح برانداز كمتر شوند اما طبيعتاً وقتي مي بينم دراين جريان يكسويه ما به يك مصرف كننده و وارد كننده صرف تبديل مي شويم وقبل از فرهنگ خود فرهنگ ديگران را مقدم مي داريم وقدمي درجهت معرفي فرهنگ ملي براي مردم خود كشور وديگر جهانيان انجام نمي دهيم حق دارم اظهار نگراني كنم.

            مردم ما در جريان فيلم يوسف پيامبر با معصوميت حضرت يوسف آشنا شدند كه اقدامي سنجيده وبه جا بود. ولي آيا كسي از پاكدامني سياووش و مظلوميت او چيزي مي داند؟

            صدها سوال بي پاسخ در اين زمينه مطرح است كه بايد بكوشيم براي آن جوابي بگيريم تا نشان دهيم كه وطن پرستي امثال فردوسي وخيال پردازيهاي شاعرانه وعارفانه نظامي گنجوي ها كه شاهكارهاي بي بديل آنها نبايد اينگونه با كم توجهي مردم همان كشور مواجه شود. ( ببخشيد اين همه علامت سول در اين مطلب درج كردم)

            تولد وبلاگ جناب آقاي دكتر يوسف پادگانه را تبريك گفته و قول مي دهم نامه اي كه قرار بود براي جنابشان تنظيم كنم همچنان روي ميز قرار دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/28ساعت 14:1  توسط عبدالحمید سعدینی   | 

يكي داستان است پر از آب چشم ...

 در وبلاگ استاد گرانمايه – جناب آقاي محمد آراسته -  مطلبي در ج شده است با عنوان : « بازهم از خودمان » كه ضمن برشماري چند مسئله در ذيل مطلب بازهم اعتياد را به صورت برجسته به معرض افكار عمومي و منظر مخاطبان خود كشانده دراين زمينه بيان چند نكته را ضروري مي دانم :

1-   اعتياد يك پديده چندوجهي و پيچيده اجتماعي است كه مي توان گفت عمر چندان زيادي در جامعه ما ندارد و درهمين مدت كوتاه حضور گسترده خود – البته در حالت محدود درگذشته نيز وجود داشته است- ضربات مهلك وجبران ناپذيري بر پيكره جامعه ما وارد ساخته است . اين ديو زشتخوي نامريي كه همانند ضحاك مغز جوانان مارا نشانه گرفته و پيكر بي جان آنها را دور مي اندازد بسيار خطرناك تر از هجوم دشمن خارجي يا حتي حوادث وبلاياي طبيعي است . ما (شا مل مردم ودولت ) چه كاري براي دفع اين خطر انجام داده ايم ؟

2-    رفتار دولت دراين زمينه از ابتدا تا كنون متأسفانه ناكارآمد ، مبتني بر آزمون وخطا و حتي داراي پيامدهاي منفي نيز بوده است. دولت در اين زمينه هم وظيفه مبارزه با ورود وتوزيع مواد مخدر را برعهده دارد و هم وظيفه ياري رساندن به آسيب ديدگان از اين بلاي خانمان سوز. شخصاً عملكرد دولت و ارگانهاي حاكميتي را دراين خصوص موفق ارزيابي نمي كنم .

3-   اينجانب در زمينه مبارزه با مواد مخدر ونقش افراد و سازمانهاي مردم نهاد را منحصر ومحدود به مبارزه براي « كاهش تقاضا» مي دانم. اگر زمينه اعتياد را ازبين نبريم شخص معتاد يا كساني كه استعداد اعتياد را دارا هستند مواد مخدر را از هركانال ممكن تأمين مي كنند. اگر در مثلاً درگروك تأمين نشد در ميناب . يا اگر ميناب هم نتوانستند تهيه كنند بندرعباس و... .اين را تجربه به ما ثابت كرده است . به تجارب خود احترام بگذاريم وازآنها درس بگيريم.

4-   افراد آسيب ديده از مواد مخدر را بايد به عنوان « مريض » شناسايي كنيم نه « مجرم » . ممكن است برخي معتادان براي تهيه مواد مخدر دست به اعمال مجرمانه از قبيل دزدي و نظاير آن بزنند ، اما ريشه اين رفتار مجرمانه را بايد در بيماري روحي آنها كه منجر به اعتياد گرديده جستجو كنيم. اگر ما به معتاد نگاه مجرمانه داشته باشيم هيچگاه نمي توانيم با او ارتباط برقرار كرده واعتمادش را جلب كنيم. به هرحال جلب اعتماد معتادان براي كمك به آنها يك اصل است.

5-   مبارزه براي كاهش تقاضاي مواد مخدر و بهبودي بيماران يك پروسه طولاني مدت است كه پيگيري آن نيازمندمشاركت فكري و عملي افراد ، منابع مالي مورد نياز براي اجراي طرح اعتياد زدايي ، بررسي مشكلات قبل وبعد از اعتياد ونظاير آن مي باشد. تنها بستري شدن افراد براي سم زدايي در كمپهاي ترك اعتياد نمي تواند منجر به بروز يك معجزه گردد. فرد معتاد كه به دنبال بهبودي مي گردد در دوران مصرف به هيچ چيزي جز تأمين مواد مخدر فكر نمي كند ولي به محض كنارگذاشتن مصرف ، چشمش به جهان پيرامون باز مي شود. اينجاست كه با افسوس فراوان متوجه مي شود كه چه فرصتهايي را در زندگي خود نابود كرده است . چقدر نزديكان وبه ويژه خانواده خود را آزرده است و... خود اين بازنگري في نفسه مفيد است ولي اگر امكانات لازم براي فرد جوياي بهبودي جهت زندگي جديد و جبران فرصتهاي گذشته قرار نگيرد مي تواند دوباره فرد را دچار سرخوردگي نموده و براي در امان ماندن از گزندگي پاسخ اين سوالات كه روح را مثل خوره مي خورد به اعتياد و بي مسئولتي روي آورد. تجربه اي كه شخصاً دراين زمينه از برخورد با افراد معتاد جوياي بهبودي كسب كرده ام اين واقعيت را به من فهمانده است.

6-   فرد معتاد جوياي بهبودي مثل هر انسان ديگري نيازمند توجه وحتي تأييد ديگران است. اگر انسانهاي معمولي ونزديكان اين فرد همچنان از وي كناره گيري نمايند ، عملاً فرصت را به كساني واگذار كرده اند كه آرزوي اعتياد دوباره آن فرد را دارند. در چنين شرايطي فروشندگان خرده پاي مواد مخدر با نزديك شدن به اين فرد ونشان دادن محبت ساختگي  سعي در جذب دوباره وي مي كنند و اي بسا عامل انحراف ولغزشهاي مجدد نيز همين برخورد نا مطلوب ما اطرافيان باشد. رفتار ما با فردي كه تلاش براي بهبودي را آغاز كرده و موفقيتي نيز كسب نموده بايد به شكلي باشد كه اين پيام را به وي منتقل كند كه او تغيير كرده است وبا اصلاح شخصيت خود آدم ديگري شده است كه كسي از همراهي و رفاقت او نه تنها خجالت نمي كشد كه حتي مي تواند مايه مباهات باشد. ما كمتر ديديم كسي توجهي جدي به بهبوديافتگان يا جويندگان بهبودي در گروك نشان دهد يا مثلاً در تريبوني عمومي از آنها تمجيدي بكند يا مراسمي برگزار وضمن دعوت از آنها با افتخار در موردشان سخن بگويد. پس ما هم كم تقصير نيستيم.

7-   بيكاري يا بدكاري ( اشتغال به كارهايي كه زمينه ورود به اعتياد را دارند) يكي از عوامل اصلي اعتياد است . وجود فرصتهاي شغلي مؤلد و كيفي كه فرد معتاد بتواند از طريق اشتغال به آنها هم درآمدي كسب كند و وقت خود را درآن بگذراند و از همه مهمتر تواناييهاي خود را به ديگران نشان دهد يك ضرورت است . در تجربه اول مبارزه با مواد مخدر در گروك كه انصافاً موفقيت بزرگي را عايد كرد اين نقيصه وجو داشت وشايد منشأ آن همان كمبود منابع مالي بود . اگر همت دوباره اي براي مبارزه وجود داشته باشد ايجاد فرصتهاي شغلي جديد را بايد به صورت جدي در دستور كار قرار دهيم.

8-   آنچه عنوان شد فقط بخشي از اين مرثيه مي باشد. بهتر است براي پرهيز از اطاله بيشتر كلام سخن را همين جا ختم و در آينده نزديك به اميد خدا پيشنهادهايم را جمع بندي وارائه نمايم. از آقاي آراسته هم متشكرم كه زمينه اين نوشته رافراهم كردند.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/12ساعت 14:14  توسط عبدالحمید سعدینی   | 

اخراجي ها

 

 

ديروز( شنبه مورخ 29/1/88)  با دعوت دوستان بندري و اصرار دوستان سيريكي در همايش اصلاح طلبان استان هرمزگان كه در هتل آتيلار بندرعباس برگزار شد شركت كردم . بيش از هر چيزي ملاقات وتجديد خاطره با بسياري از دوستان برايم فرصت وغنيمت بود. من در دوره دوم شوراها كه به نمايندگي از شوراي اسلامي شهرستان ميناب عضو (يا به قول كساني كه فارسي را پاس مي دارند :«هموند» ) شوراي اسلامي استان هرمزگان بودم اين فرصت را داشتم كه به عنوان نماينده شوراي اسلامي استان هرمزگان ، عضو شوراي توسعه وبرنامه ريزي استان بشوم كه شورايي فرادستي مركب از رؤساي دستگاههاي اجرايي است كه رياست آن با استاندار است و تصميمات حساس استاني درخصوص توسعه وآباداني در آنجا اتخاذ مي شود . دراين مطلب قصد تشريح اين شورا وفعاليت خود راندارم بلكه مي خواهم عرض نمايم كه به صورت طبيعي در اثر نشستها و جلسات متعدد وطولاني آشنايي والفتي با ساير اعضاي آن كه از جمله مديران و رؤساي دستگاههاي اجرايي استان بودند پديد آمده بود و با كناره گيري وعدم شركت اينجانب در شوراي سوم وگوشه عزلت گزيدن سعادت ديدار اين دوستان را ازدست داده بودم. به هر حال اين همايش فرصت تجديد ديدار بود.تعداد زيادي از مديراني كه به هر دليل از مديريت خلع شده بودند نيز در آن همايش شركت داشتند ولي اثري از مديران بركنار نشده نبود. ما اخراجيها توانستيم همديگر را ملاقات كرده وكمي نيز از خاطرت گذشته بگوييم . راستي اگر اين دوستان همچنان مدير واز كاربركنار نشده بودند آيا حاضر مي شدند در چنين جمعي حضور يابند ؟

            بايد اذعان كرد كه مديريت در كشور ما با محدوديت وحواشي زياد همراه است. مديران در زندگي شخصي بسيار محدود و با تنگناهاي رفتاري فراواني روبرو هستند. من دقيقا نمي دانم در كشورهاي خارجي مديران در زندگي غير حرفه اي خود چگونه رفتار مي كنند و خطوط رسمي اما نانوشته محدوديت رفتاري آنها در كجا ترسيم گرديده ، اما فكر مي كنم اين روش برخورد جامعه ، رسانه ها ودولت با مديران بخش دولتي ممكن است استرس و نگراني شديدي را درآنها ايجاد كند كه حتي بر روند فعاليت ونحوه خدمات دهي آنها به جامعه تأثير منفي بگذارد . اميدواريم فضايي ايجاد شود كه بدانيم مديران فرشته نيستند وانسان هستند ومثل ساير انسانها احساسات و تعلقاتي دارند كه تا جايي كه اين احساسات و تعلقات با خطوط قرمز جامعه و ارزشهاي آن در تقابل نباشند ، مديران مي توانند مثل ساير انسانها به آنها بپردازند. درنظر بگيريد تفريح رفتن يك مدير با خانواده اش يا حتي با دوستان چقدر سخت است . حتي فرزندان و خانواده آنها در محل تحصيل يا ورزش ونظايرآن با چه فشاري مواجه هستند.

            به هرحال ديروز جناب آقاي علي رئوفي به عنوان رييس ستاد تبليغات انتخاباتي جناب آقاي ميرحسين موسوي در استان هرمزگان انتخاب و معرفي شدند تا با ياري ديگر اخراجي ها (مديران بركنار شده ) و ساير اقشار مردم و علاقه مندان به جناب آقاي موسوي فعاليت خود را آغاز كنند ومن برايشان آرزوي توفيق و كاميابي دارم.

            بيان يك توضيح را ضروري مي دانم و آن پاسخ به گلايه برخي دوستان در خصوص دير به روز نمودن وبلاگم مي باشد. فقط علت آن درگيري شغلي و غير شغلي است . اميدوارم بتوانم فرصت بيشتري براي اين كار بگذارم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/30ساعت 9:17  توسط عبدالحمید سعدینی   | 

نيايش

خداوندا! تو خود مي داني كه چقدر سالم زندگي كردن سخت است . به بزرگي وجلالت كه مرا بينش زندگي سالم و همت دستيابي به آن عطا كن!

بار الها! جاذبه هاي دروغين اين جهان اگرچه افراد كم مايه را همواره به خود جلب مي كند ولي آنها كه گوشه اي از بزرگي تو را فهميده اند همه اين دنيا و جاذبه هاي آن اگر مقابل « آدم » بودنشان قرار بگيرد، به اندازه عطسه بزي نيز ارزش ندارد ، به آه وناله هاي شبانه انسانهاي پاك كه مرا از وسوسه هاي اين دنيا درامان بدار تا بلكه بتوانم در راه « آدم » بودن قدمي اگرچه كوچك بردارم.

خداي من وخداي آسمانها! آنچه زندگي راشيرين مي كند تن وبدن سالم است . از تو مي خواهم جسمي سالم برايم عطا كني وقدرتي كه بتوانم از آن براي معرفت تو وخدمت به بندگانت استفاده كنم!

پروردگارا ! قدرت همواره انسانها را به وسوسه مي اندازد و هرگاه به آن دست يابند اي بسا كه نتوانند ديگر انسان سالمي شوند. چون به ظرفيتهاي اندك خود آگاهم عاجزانه از تو مي خواهم  وسوسه قدرت را از من دور نگاهداري و قدرت را همواره دور از من و اگر قدرتي برايم عطا نمودي روحم را نيز آنچنان بزرگ وبي نياز بگردان كه از دست دادنش برايم آسان شود و بصيرتي كه آن قدرت را آنچنان كه بايد به كار گرفته شود به كار گيرم .

اي بخشاينده! خود ميدانم كه غرق گناهم وشرمسار. بر من ببخشاي كه نه توان اين شرمساري را دارم ونه قدرت جبران گناهانم را

خدايا! از تو ثروت زيادي نمي خواهم فقط آنقدر كه نيازمند نباشم اگر مال ومكنتي مي دهي وسعت نظر و سخاوت بخشش آن را نيز در من ايجاد كن وهماره از زبوني و بيچارگي براي كسب مال ومنال در امانم بدار

الهي ! من از توچه بخواهم كه آن را به من نداده باشي ! فقط همت كسب معرفت و درك فرصت بندگي را به من عطا كن تا بتوانم ...

خدايا از آينده بيمناكم ! در اينده مرا شرمنده خودت وخلقت مگردان

الهي روي گشاده و قلب مهرباني را به من ببخشاي

معبودا قدرت پرستش و نيايش وبندگي را در من بيافزاي

 

خدايا به حق آنها كه براي حفظ يكرنگي وپاكي خود زجرهاي فراواني را كشيدند و از جان ومال وآبروي خود گذشتند همواره راه حقيقت را به من بنماي و مرا از وسوسه ها و ترديدها دور بدار وقدرت حرف حق زدن واستقامت بر حقيقت را به من عطا كن

خداوندا! دانش وقدرت تربيت فرزندان را برايم فراهم نما تا اگر خود انسان مؤثري نبوده ام بتوانم انسانهاي مؤثري تربيت كنم.

بار الها....

سال نو خورشيدي را به همه خوانندگان تبريك مي گويم ودراين سال جديد براي همه آرزوهاي خوب دارم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/09ساعت 13:42  توسط عبدالحمید سعدینی   |